
سَر زَد از اُفُق
مِهرِ خاوران
فروغِ دیدهٔ حق باوران
بهمن، فَرِّ ایمانِ ماست
پیامت ای امام
استقلال، آزادی، نقشِ جانِ ماست
شهیدان، پیچیده در گوش زمانْ فریادتان
پاینده مانی و جاودان
«جمهوری اسلامی ایران »

گل نازم
چقدر دنیا خسیسه
واسه کمتر کسی خوب مینویسه
یکی لبهاش همیشه غرق خنده
یکی پلکاش توی خوابم خیس خیسه.
سر بر روی شانه های مهربانت می گذارم
عقده ی دل می گشاید گریه ی بی اختیارم
از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
دوست دارم
خالی از خودخواهی من ، برتر از آلایش تن
من تو را والاتر از تن ، برتر از من دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
دوست دارم
عشق صدها چهره دارد ، دست تو آیینه دارش
عشق را در چهره ی آیینه دیدن دوست دارم
در خموشی چشم ما را قصه ها گفتگوهاست
من تو را در جذبه ی محراب دیدن دوست دارم
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم
چله را در مقدم عشقت شکستن ، دوست دارم
بغض سرگردان ابرم ، قله ی آرامشم تو
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
دوست دارم
عمق چشمان تو این دریای شفاف غزل را
بی نیاز از این زبان لال گفتن دوست دارم
انگار با من از همه كس آشناتري
از هر صداي خوب برايم صداتري
آيينه اي به پاكي سر چشمه ي يقين
با اينكه روبروي مني و مكدري
تو عطر هر سيده و نجواي هر نسيم
تو انتهاي هر ره و آن سوي هر دري
لالاي پر نوازش باران نم نمي
خاك مرا به خواب گل سرخ مي بري
انگار با من از همه كس آشناتري
از هر صدا خوب برايم صداتري
درهاي ناگشوده ي معناي هر غروب
مفهوم سر به مهر طلوع مكرري
هم روح لحظه هاي شكوفايي و طلوع
هم روح لحظه هاي گل ياس پرپري
از تو اگر كه بگذرم ، از خود گذشته ام
هرگز گمان نمي برم از من ، تو بگذري
انگار با من از همه كس آشناتري
از هر صداي خوب برايم صداتري
من غرقه ي تماي غرقاب هاي مرگ
تو لحظه ي عزيز رسيدن به بندري
من چيره مي شوم به هراس غريب مرگ
از تو مراست وعده ي ميلاد ديگري
از تو اگر كه بگذرم از خود گذشته ام
هرگز گمان نمي برم از من تو بگذري
انگار با من از همه كس آشناتري
از هر صداي خوب برايم صداتري
نگارینم پر طاووس داره
یکی را تا به ناخن میکند پوست
وقتي که به من مي خندي انگاري دنيارو دارم
روي فرش مهربوني بي صدا من پا مي زارم
وقتي گريه مي کني تو غير غم هيچي ندارم
گيج مي شم نمي تونم من خودم و به ياد بيارم
وقتي نيستي خونه تار مثل شب بي ستاره
اکه تو بياي دوباره توي خونه نور مي باره
تو برام قصه مي خوندي تا برم به شهر رويا
برم از حقيقت تلخ برسم به کذب دنيا
يه قطار کاغذي بود روي ريل بي صدايي
يه مسافرش تو بودي توي ايستگاه جدايي
بگو ايا نگروني واسه اين دفتر پاره
واسه اين قلب شکسته که ديگه کسي نداره
من ميرم چرا بمونم من ديگه بي تو غريبم
اگه من بمونم اين جا ادما مي دن فريبم
تورسيدي به چه چيزي که با من نمي رسيدي
تو غمام جا گذاشتي ولي شاديا مو چيدي
دريا رو بروي ساحل کوله بار من به دوشم
منم اون مسافري که غصه هامو مي فروشم
شيشه پنجره را باز باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران،
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پرو بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياس مني
تو چنان شبنم پاك سحري؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو ميگيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهاران تو . . .
کتاب : گزیده ادب فارسی از : سید علیرضا کشفی نیا
لارستان
پس این پرده چه سوزی و چه سازی است که من تشیننغمه ای از زخمه ی جان می شنوم
آن سروشی که مرا بود به سر منزل شوق دیده هوش به راهش نگران می شنوم
نشنید آنچه مرا گوش خرد در همه عمر حالیا مست می ذوقم و آن می شنوم
ای نوازنده فکن زخمه مزن راه دگر که من از ساز پس پرده فغان می شنوم
با می حال کنار آمد و دل محرم شد
ای بسا راز چو رفتم زمیان می شنوم
ما نگوییم بد و میل به ناحـق نکنیم
جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم
عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است
کار بد مصلحت آن اسـت که مطلق نکنیم
رقم مغلطه بر دفتـر دانـش نزنیم
سر حق بر ورق شـعبده ملحق نکنیم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتـش به می صـاف مروق نکنیم
خوش برانیم جهان در نظر راهروان
فکر اسـب سیه و زین مغرق نکنیم
آسمان کشـتی ارباب هنر میشکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
گر بدی گفت حسـودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم
حافظ ار خصـم خطا گفت نگیریم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم.
موج برون به صخره ما نمي رسد.
ما جدا افتاده ايم ، و ستاره همدردي از شب هستي سر مي زند.
ما مي رويم ، و آيا در پي ما ، يادي از درها خواهد گذشت ؟
ما مي گذريم ، و آيا غمي بر جاي ما ، در سايه ها خواهد نشست؟
برويم از سايه ني ، شايدجايي ، ساقه آخرين ، گل برتر را در سبد ما افكند.
