تبليغاتX
شهنان تبریک گویان
شهنان تبریک گویان

اگـر شعر یا هر چیز دیگری دارید بفرستین که به نام شما ثبت بشه...

بزرگترین  و کهن ترین (قدیمی ترین) نخل (درخت خرمای) جهان شکست.

این دو درخت همزان کاشته شده و همزمان رشد کرده و هر دو بزرگترین نخل در جهان می باشند که میوه (خرما) می دهند این دو درخت که حدود 250 سال عمر داشتند در استان فارس شهرستان داراب روستان شهنان واقع می باشند که یک نفر از آنها که حدوداً 2 متر کوچکتر از آن یکی می باشد در تاریخ 18 اردیبهشت سال 91 بر اثر شدت وزش باد از ناحیه سر شکسته شد و از ارتفاع ۴۰ متری به زمین سقوط کرد.

در کشور ما (ایران) از این نوع بی توجهی ها به منابع تاریخی خیلی زیاد مشهود می باشد و انگار مسولان زیاد به منابع تاریخی بها نمی دهند و از کنار آنها به آسانی می گذرند که باعث این نوع اتفاقات می شود که حتی برای یک بار هم که شده در خبرهای ناگوارشان هم ثبت نمی کند ٰ چرا؟ چون یک نمره منفی از لحاظ باستان شناسی محسوب می شود و ما نیز از انتقاد متنفر هستیم فقط به همین دلیل.

بزرگترين نخل جهان شهنان شكست

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:55 توسط مدیر وبلاگ اشکان | |

 

این شعر (کامران هومن) در پاسخ به شعری هست که یکی از دوستان برام گذاشته بود که در پست بعدی میخونیید.یک پست پایین تر از این شعر ملاحضه میکنید.

وقتی کسی رو دوست داری

از همه دنیا میگذری

تولده دوبارته اسم اونو که میبری

وقتس کسی رو دوست داری

میخوای بهش تکیه کنی

بگی که محتاجشی و به خاطرش گریه کنی

وقتی کسی رو دوست داری حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که دوست داری عاشقی رو بلد باشه

حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس

وقتی کسی رو دوست داری معنی نداره دیگه ترس

وقتی کسی رو دوست داری به خاطرش میری به جنگ

به خاطرش دروغ میگی قلبت میشه یه تیکه سنگ

وقتی کسی رو دوست داری دنیارو از یاد میبری

دارو ندارت رو میدی تا اونو به دست بیاری

حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری هر روز سره اون با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 18:7 توسط مدیر وبلاگ اشکان | |

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم


چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري


که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو


به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت


به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است


یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش


می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

در من انگار کسی در پی انکار من است


یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است


اول اسم کسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست


راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست


پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است


و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی


عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش


عاشقی جرم قشنگی ست ، به انکار مکوش...

 یکی از دوستان انگار از این شعر خیلی خوشش میومده یه بیتی از این گذاشته بود باعث شد من هم خوشم بیاد و قرارش بدم.. نظر فراموش نکنید

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 18:5 توسط مدیر وبلاگ اشکان | |

نام=اشکان
کلاس= دبستان
موضوع انشا=عزدواج
هر وقت من یه کار خوب میکنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب میگیرم
تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول 5 تایش را به من داده است
حتما ناصرالدین شاه خیلی کارهای خوبی میکرده که مامانش به اندازه استادیوم ازادی برایش زن گرفتهبود
ولی من موتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا ادم بشود. چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را ادم میکند
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید بهم بخورند . مثلن من و ساناز دختر خاله ام خیلی بهم میخوریم
از لهاز فکری هم باید دو طرف بهم بخورند . ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد. ولی مامانم به من میگوید این ساناز از تو بیشتر هالیش میشود
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار ادمهای بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار ادمهای کوچکی که نکشیده شده
مهم اشق است!
اگر عشق باشد دیگر کسی از وهرش سکه نمیخاهد و دایی مختار هم از زندان در می اید من تا حالا کلی سکه جمع کرده ام و میخاهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن زندان نروم
مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمیکند
همین خرجهای ازافی باعث میشود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با با پدر خانمش دعوایش بشود.. دایی مختار میگفت پدر زنش چتر باز بود خب شاید حقوق چتر بازی کم بوده
البته من و ساناز تفافق کردیم که به جای شام عروسی چیپس و خلال نمکی بدهیم . هم ارزانتر است هم خوشمزه تر.. تازه وقتی میخوری خش خش هم میکند
اگر ادم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است والا ادم خودش مجبور میشود خانه بگیرد.. زن دایی مختار هم خانه دار نبودو دایی مختار مجبور شد یک زیر زمین بگیرد . میگفت چون رهم و اجاره بالاست
ساناز از زیر زمین میترسد برای همین برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم اما ساناز از بالا افتاد و دستش شکست..
از ان موقه خاله با من قهر است
قهر بهتر از دعواست.. ادم وقتی قهر میکند بعد اشتی میکند
اما اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند.
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 18:0 توسط مدیر وبلاگ اشکان | |

مرگ پایان کبوتر نیست
 
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است

بر گرفته از شعر بلند “صدای پای آب” نوشته سهراب سپهری-

کوتاه نوشت: به یاد دوستان وبلاگ نویس آسمانی شده مان: بیتا(نامه ای برای فردا) ... پسرک(تشنج) .... رها(در آغوش باد)... دلقک(طعم تلخ پرواز یک دلقک)... دریا(یک دختر سرطانی)... سایه تنهایی (دل بیتاب)... ساکتِ شلوغ (یادداشت های یک دختر ساکت اما شلوغ)

 

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:6 توسط مدیر وبلاگ اشکان | |

ای فلک گر من نمیزادی اجاقت کور بود؟

من خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟

من که باشم یا نباشم کار دنیا لنگ نیست؟

من بمیرم یا بمانم که کسی دلتنگ نیست!!!!

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:1 توسط مدیر وبلاگ اشکان | |

دنيي آن قدر ندارد که بر او رشک برند                 يا وجود و عدمش را غم بيهوده خورند
نظر آنان که نکردند بر اين مشتي خاک                      الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند
عارفان هر چه ثباتي و بقائي نکند                                گر همه ملک جهان است به هيچش نخرند
تا تطاول نپسندي و تکبر نکني             که خدا را چو تو در ملک بسي جانورند
اين سراييست که البتّه خلل خواهد کرد                      خنک آن قوم که در بند سراي دگرند
دوستي با که شنيدي که به سر برد جهان؟                    حق عيانست ولي طايفه ي بي بصرند
اي که بر پشت زميني همه وقت آن تو نيست             ديگران در شکم مادر و پشت پدرند
 گوسفندي برد اين گرگ مزور همه روز     گوسفندان دگر خيره بدو مي نگرند
آنکه پاي از سر نخوت ننهادي بر خاک                      عاقبت خاک شد و خلق بدو مي گذرند
کاشکي قيمت انفاس بدانندي خلق                              تا دمي چند که مانده است  غنيمت شمرند
گل بيخار ميسر نشود در بستان           گل بيخار جهان مردم نيکو سيرند
سعديا مرد نکونام نميرد هرگز                                   مرده آنست که نامش

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:42 توسط مدیر وبلاگ اشکان | |

 


علم دولت نوروز به صحرا برخاست

زحمت لشکر سرما ز سر ما برخاست

بر عروسان چمن بست صبا هر گهری

که به غواصی ابر از دل دریا برخاست

تا رباید کله قاقم برف از سر کوه

یزک تابش خورشید به یغما برخاست

طبق باغ پر از نقل و ریاحین کردند

شکرآن را که زمین از تب سرما برخاست

این چه بوییست که از ساحت خلخ بدمید؟

وین چه بادیست که از جانب یغما برخاست؟

چه هواییست که خلدش به تحسر بنشست؟

چه زمینیست که چرخش به تولا برخاست

طارم اخضر از عکس چمن حمرا گشت

بس که از طرف چمن لل لالا برخاست

موسم نغمه‌ی چنگست که در بزم صبوح

بلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاست

بوی آلودگی از خرقه‌ی صوفی آمد سوز

دیوانگی از سینه‌ی دانا برخاست

از زمین ناله‌ی عشاق به گردون بر شد

وز ثری نعره‌ی مستان به ثریا برخاست

عارف امروز به ذوقی بر شاهد بنشست

که دل زاهد از اندیشه‌ی فردا برخاست

هر دلی را هوس روی گلی در سرشد

که نه این مشغله از بلبل تنها برخاست

گوییا پرده‌ی معشوق برافتاد از پیش

قلم عافیت از عاشق شیدا برخاست

هر کجا طلعت خورشید رخی سایه فکند

بیدلی خسته کمر بسته چو جوزا برخاست

هرکجا سروقدی چهره چو یوسف بنمود

عاشقی سوخته خرمن چو زلیخا برخاست

با رخش لاله ندانم به چه رونق بشکفت

با قدش سرو ندانم به چه یارا برخاست

سر به بالین عدم بازنه ای نرگس مست

که ز خواب سحر آن نرگس شهلا برخاست

به سخن گفتن او عقل زهردل برمید

عاشق آن قد مستم که چه زیبا برخاست

روز رویش چو برانداخت نقاب شب زلف

گفتی از روز قیامت شب یلدا برخاست

ترک عشقش بنه صبر چنان غارت کرد

که حجاب از حرم راز معما برخاست

سعديا تا كي از نامه سيه كردن بس

كه قلم را به سر از دست تو سودا برخواست

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:37 توسط مدیر وبلاگ اشکان | |