خاک مدفون شده ام زیر خاک غریب وشبی سرد
به یاد ارزوها در خواب ابد ........................ می مانم
این نوشته از خودمه ثمین منومی شناسی ایدیم حنا تو تو خوندی سر بزن
قربونت من فکر کردم از خودشون شعر می نویسن ولی خمه تقلبی بود
ولی بازم انعکاس دله دستت درد نکنه قربونت
فرستاده شده توسط:ثمین
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
فرستاده شده : هادی_از نیریز
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان
نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است
دوست خوبم: emin3m_coolboy
توسط : shahre_shab58
دلکم عادت بچه ها رو داشت با یه ذره عاطفه دنیا رو داشت
به یه قطره اشک اگر که میرسید تو خیالش گنج هفت دریا رو داشت
دوست و هم اتاقی
سلام دوست خوبم
راه عشق،يگانه راه خداوند است. عشق، خداست. در عشق زندگي كنيد كه در اين صورت همه چيز بر وفق مراد خواهد بود . عشق با بخشيدن و اعطا كردن زنده است عشق عاري از منيت و منيت ، تهي از عشق است.عشق همه چيز است.
خوشحال ميشم سري هم به وبلاگ من بزني.
توسط دوست خوبم : سینوهه
سبکبالان خراميدند و رفتند
مرا بيچاره ناميدند و رفتند
سواران لحظه اي تمکين تکردند
ترحم بر من مسکين نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغانها کردند و برنگشتند
اسير و زخمي و بي دست و پا من
رفيقان اين چه سودا بود با من؟
رفيقان رسم همدردي کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردي کجا رفت؟
مرا اين پشت مگذاريد بي پا
گناهم چيست پايم بود در خواب
اگر دير آمدم مجروح بودم
اسير غبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبنديد
به ما بيچارگان زانسو نخنديد
رفيقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمي رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند اين نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟
مرا پايي به دست نردبان بود
مرا دستي به بام آسمان بود
شهيد تو بالا رفته اي من در زمينم
برادر رو سياهم شرمگينم
مرا اسب سپيدي بود روزي
شهادت را اميدي بود روزي
در اين اطراف گوش اي دل تو بودي
نگهبان بي شبي غافل تو بودي
بگو اسب سپيدم را که دزديد
اميدم را اميدم را که دزديد
مرا اسب چموشي بود روزي
شهادت مي فروشي بود روزي
شبي چون باد بر يالش خزيدم
به سوي خانه ساقي دويدم
چهل شب راه را بي وقفه راندم
چهل تصوير تا کينامه خواندم
ببين اي دل چقدر اين قصر زيباست
گمانم خانه ساقي همينجاست
دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستي سنگ شيون را به سر زد
اميدم مشت نوميدي به در کوفت
نگاهم قفل در ميخ غدر کوفت
چه در وضعي چه در فصل اقاقي
به روي عاشقان در بسته ساقي
بر اين در واي من قفلي لجوج است
بجوش اي اشک هنگام خروج است
در ميخانه را گيرم که بستند
کليدش را چرا يا رب شکستند؟
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدايا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند يا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کي بسته باشد؟
بيا باز امشب اي دل در بکوبيم
بيا اين بار محکمتر بکوبيم
مکوب اي دل به تلخي دست بر دست
در اين قصر بلور آخر کسي هست
بکوب اي دل که اين جا قصر نور است
بکوب اي دل مرا شرم حضور است
بکوب اي دل که غفار است يارم
من از کوبيدن در شرم دارم شرم دارم شرم دارم
بکوب اي دل که جاي شکو ضن نيست
مرا هرچند روي در زدن نيست
کريمان گر چه ستار العيوبند
گداياني که محبوبند خوبند
بکوب اي دل مشو نوميد از اين در
بکوب اي دل هزاران بار ديگر
دلا پيشآي تا داغت بگويم
بگو شب غصه اي شيرين بگويم
برون آيي اگر از حفرهء ناز
برويت ميگشايم سفرهء راز
نميدانم که بگويم يا نگويم
دلا بگذار تا حالا نگويم
ببخش اي خوب امشب نا توانم
خطا در رفته از دست زبانم
لطيفا رحمتا بر من ضعيفم
قويتر از من است امشب حريفم
شبي ترک محبت گفته بودم
ميان دره شب خفته بودم
نيم از ناله شيرين تهي بود
سرم بر خاک طاقت سر نمي سوخت
زبانم حرف با حرفي نميزد
سکوتم ظرف بر ظرفي نميزد
نگاهم خار در جايي نمي کوفت
به چشمم اشک غم پايي نمي کوفت
دلم در سينه قفلي بود محکم
کليدش بود در درياچه غم
اميدم گرد اميدي نميگشت
شبم دنبال خورشيدي نميگشت
حبيبم قاصدي از پي فرستاد
پيامي با بلوري مي فرستاد
که ميدانم تو را شرم حضور است
مشو نوميد اينجا قصر نور است
الا اي عاشق اندوهگينم
نميخواهم تو را غمگين ببينم
اگر آه تو از جنس نياز است
در باغ شهادت باز باز است
نميدانم که در سر اين چه سوداست
همين اندازه ميدانم که زيباست
خداوندا چه در ظرف اين چه در دست
که فولاد دلم را آب کردست
مرا اي دوست شرم بندگي کشت
چه لطف است اين مرا شرمندگي کشت
| » خواننده : صادق آهنگران |
| » آلبوم : سبکبالان |
