عاشقانت همه نام و نشانی دارند
آنکه در عشق تو بی نام و نشان است منم
فرستاده شده توسط : A_SH200613
عشق زمينی:
عشق زمينی پاک نيست...
ديگه هيچکس عاشق اين خاک نيست...
هر چه هست درد جدايی....
از عشق نگو مگه خدايی؟! ...
فرستاده شده توسط : A_SH200613
اشکان
فريدون مشيری (کوچه):
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فرستاده شده توسط : A_SH200613
شعر دبستان باز باران:
باز باران
با ترانه
با گوهر هاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده
در گذرها
رودها راه افتاده
با دوپاي کودکانه
مي پريدم همچو آهو
مي دويدم از سر جو
دور مي گشتم زخانه
مي شنيدم از پرنده
داستانهاي نهاني
از لب باد وزنده
راز هاي زندگاني
بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
مي شنيدم اندر اين گوهرفشاني
رازهاي جاوداني، پند هاي آسماني
فرستاده شده توسط :A_SH200613
یا مقلب القلوب والبصار
یامدبرلیل واتهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
فرستاده شده توسط : اشکان

عید ، بهار شادی
بهار اومد شاخه ها شکوفه بارون شدن
دروغ نگم باغچه ها یه پارچه ریحون شدن
از خونه بیرون بیا هوا بهاری شده
نگاه بکن به آسمون پر از قناری شده
بیا که دلهامون و زِ کینه خالی کنیم
کویر زندگیمون و به رنگ شادی کنیم
بیا بنفشه رو توی باغچه بکاریم
گلهای کاغذی رو از روی تاخچه برداریم
شکفته شد گلهای یاس ، عروسیه شاپرک هاست
همه جا سبزی،سبز سبز،سبزی دنیا مال ماست
آسمون مثل آینه،زمین پر از سپیدار
پرستوها رو درخت خبر میدن اومد بهار
بهار اومد بهار اومد ....
فرستاده شده توسط : A_SH200613 اشکان

چه گويم در جوابت واژه اي نيست
لبم خاموش و حرف تازه اي نيست
طپش هاي دلت آهنگ و ساز است
دل پر مهر تو عاشق نواز است
گل ناز مني جونم فدايت
به قربون دو چشمون سياهت
تو روح نازنين و مه لقايي
همه شور و همه شوق و نوايي
فرستاده شده توسط : اشکان

کاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پر از اندوه
واسه دل شکستگیم بود
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چی
خدا نخواسته
من تو، آغوش تو باشم
قول میدم
با داشتن تو
هیچ غمی
نداشته باشم
همه هستی قلبم تو، دو حرف خلاصه میشه
عشق تو
بودن با تو
دويديم ودويديم
دویدیم ودویدیم هیچ جا رامون ندادن
گفتن که توی جاده دوندها زیادن
دویدیم دویدیم فایده نداشت دویدن
به همه چی رسیدیم به جز خود رسیدن
دویدیم دویدیم تو کوچه های بن بست
می رفتیم ومی گفتن خسته نشین بازم هست
دویدیم دویدیم جاده ها بسته بودن
پلای تو راهمون همه شکسته بودن
دودیم دویدیم رفتیم تو خط عادت
کم کم به هم میکردن دونده ها حسادت
دویدیم دویدیم راها خاکسری شد
حرفای عاشقونه کم رنگ وسرسری شد
دویدیم دویدیم اسفندی دود نکردن
گفتند فقط زیر لب ،کاش دیگه بر نگردن
دویدیم و دویدیم خوردیم به سنگ وصخره
طاقتمون تموم شد تا دریا قطره قطره
دویدیم ودویدیم سیبا رسیده بودن
سه فصل آزگار بود همه دویده بودن
دویدیم ودویدیم تا رسیدیم به دیوار
اون ور دیوارم باز ،خوردیم به فصل تکرار
دویدیم ودویدیم ،قصه ی زندگی بود
که واسه اون دویدن،فقط دیوونگی بود
شاعر (مریم حیدرزاده)
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
.
.
.
........(_\.........
.../_)...) \........
../ (....(__)......
.(__)...oooO....
Oooo..............
قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.
***
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
همچنان خواهم راند.
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.
***
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
دور بايد شد، دور.
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.
***
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.
بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري
مي نگرد.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
***
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان
سحر خيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.
***
پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.
حلقه ای آویز می کنم به زیر سقف آسمون
دلم رو می بندم ومی زارمش رو این کمون
می رم ستاره می چینم می کارمش جای دلم
تا سبز بشه جای دلم یه قلب تازه مهربون
از چیدن ستاره ها خسته نمی شم به خدا
آخه کی از چشمهای تو خسته می شه ،ای مهربون
حلقه ای آویز می کنم به زیر سقف آسمون
دلم رو می بندم ومی زارمش رو این کمون
می رم ستاره می چینم می کارمش جای دلم
تا سبز بشه جای دلم یه قلب تازه مهربون
از چیدن ستاره ها خسته نمی شم به خدا
آخه کی از چشمهای تو خسته می شه ،ای مهربون
فرستاده شده توسط : جاسم روستا
با توام ای سهراب ، ای به پاکی چون آب
یادته گفتی بهم :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مُرد
دیگه بايد با چه کسی ، دل روخوش کرد
یادته گفتی بهم
اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا
که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی من
اومدم آهسته
نرم تر از پر قو
خسته از دوری راه
خسته و چشم براه
یادته گفتی بهم
عاشقی یعنی دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی
چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا بشه
آره، تنها باشه
یار غم ها باشه
یادته می گفتی:
گاه گاهی قفسی می سازم ، می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل
تنهائیمان تازه شود
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه
صاحب یک نفسه
نیست که تازگی بده ، این دل تنهائی من
پس کجاست اون قفس شقایقت ، منو با خودت ببر با قایقت
راستی می گفتی
کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود
آره کاشکی دلشون شیدا بود
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
تو خودت گفتی بهم
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه، عشق تراست
