دود مي خيزد
روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور
گر به گوش آيد صدايي خشك
استخوان مرده مي لغزد درون گور
ديرگاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور
خواب درمان را به راهي برد
بي صدا آمد كسي از در
در سياهي آتشي افروخت
بي خبر اما
كه نگاهي درتماشا سوخت
گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد به افسون شب
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش
آتشي روشن درون شب
بميريد بميريد از اين عشق بميريد
درين عشق چو ميريد همه روح پذيريد
بميريد بميريد از اين مرگ مترسيد
از اين خاك برآييد و سماوات بگيريد
بميريد بميريد از اين نفس بميريد
كه اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد
يكي تيشه بگيريد يكي حفره زندان
چوزندان بشكستيد همه شاه و وزيريد
بميريد بميريد به پيش شه زيبا
بر شاه چو مرديد همه ميرو وزيريد
بميريد بميريد از اين ابر برآييد
چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد
تقدیم به اونایی که در شهرهای غربت هم اتاقی هستن به خصوص دانشجویان عزیز
هم اتاقی هم اتـــــاقی هم اتاقی
برس به دادم
اونی که دل و دینم را برده
خیلی وقته نکرده یادم
هم اتاقی ببین رو گونه
سیل اشکم شده روونه
درد جانسوزم را به جزء تو
به خـــــدا هیچ کی نمی دونه
هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی
برو طبیب دل بیمارم را بیار
بهش بگو عاشـــــقش مریضه
مرد از رنج انتظار
هم اتاقی هم اتاقی هم اتاقی
برس به دادم
اونی که دل و دینم را برده
خیلی وقت نکرده یادم
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
بدنبال جوانی کوره راه زندگانی را

دل من سخت گرفته است از این دوری شوم
طاقت دوری یک لحظه دگر نیست مـــــــــــرا
وای از این کندی هر ثانیه از دلتنگــــــــــــــی
که دگر تاب درازای گذر نیست مـــــــــــــــــرا
سایه اشک به چشمان یمینم جاری اســت
که ز احوال تو دیری است خبر نیست مـــــرا
تار و پود دلم از با تو نبودن پوســــــــــــــــیـد
بی تو آرامش شب تا به سحر نیست مــــرا
تن من خسته از این روزهای بی حاصــــــــل
بی تو اطراف تن خسته سپر نیست مــــــرا
درد هجران تو بسیار کشیدم لیکـــــــــــــــن
ییر دیدار تو درمان دگر نیست مـــــــــــــــرا
از یم دوری تو قلب من آتش بگرفـــــــت
ییر خاکستر دل هیچ اثر نیست مـــــــــرا
رسم عاشق سفر از وادی معشوق نــــود
به تو سوگند دگر شوق سفر نیست مــــــرا
مه من رو بنما بی تو دلم غمگین اســـــــت
بی تو از این ره اندوه گذر نیست مـــــــــــرا
ديريست كه دلدار پيامي نفرستاد
ننوشت كلامي و سلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پيكي ندوانيد و پيامي نفرستاد
سوي من وحشي صفت عقل رميده
آهو روشي كبك خرامي نفرستاد
دانست كه خواهد شدنم مرغ دل از دست
وز آن خط چون سلسله دامي نفرستاد
فرياد كه آن ساقي شكر لب سر مست
دانست كه مخمورم و جامي نفرستاد
چندانكه زدم لاف كرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
حافظ به ادب باش كه وا خواست نباشد
گر شاه پيامي به غلامي نفرستاد
برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید
نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او
مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید
نگویم شُکر، کاین نعمت ز حد شُکر افزون شد
نجویم صبر اگرچه او گهی هم کار می آید
مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید
که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید
روید ای جمله صورتها که صورتهای نو آمد
اعلم هاتان نگون بادا که آن بسیار می آید
در و دیوار این سینه همه درد ز انبوهی
که اندر در نمی گنجد، پس از دیوار می آید
سهراب
درد تنهايي را تو چشيدي
غم اسيري را تو كشيدي
و غربت ....
آه كه اين واژه تكراري
آه كه اين مشتهاي تو خالي
همه و همه براي خرد كردن من آمده اند
كاش مي شد
كاش مي شد دوستي را بيمه كرد
تابید مثل برق که خاکسترم کند
با خاطرات سوخته هم بسترم کند
یک عمر در کویر سکوتش مرا نشاند
هرگز نشد به نم نم شعری ترم کند
هرگز نشد به خویش ببالد غرور من
شور و سرور عشق شکوفاترم کند
حالا به دست داس چرا می سپاردم؟
ای کاش با دو دست خودش پرپرم کند
با او بگو که تشنه نیاید به خواب من
خالی ترم از آن که شبی ساغرم کند
من مثل روز روشنم اما چه فایده
کو چشم های باز که تا باورم کند
به تو که فکر می کنم
برف ها آب می شوند
و نهال برهنه ی توی قاب
ناگهان شکوفه می دهد
دست دور گردنم می اندازد نسیم
ملایم مثل تو
و عطر شالیزار
از شال سبزم بلند می شود
مرا می بوسی و
گیلاسی روی لبانم
نطفه می بندد
پشت اين پنجره ها وقتي بارون مي باره
وقتي آهسته غروب تو خونه پا ميذاره
وقتي هر لحظه نسيم توي باغچه ها مياد
تو غبار گلدونا اشك حسرت مي كاره
وقتي شبنم ميشينه رو غبار جاده ها
وقتي هر خاطره اي تو رو يادم مياره
وقتي توي آينه خودمو گم مي كنم
ميدونم كه لحظه هام رنگ آبي نداره
تازه احساس مي كنم كه چشام بارونيه
پشت اين پنجره ها داره بارون مي باره
وای ؛ باران باران
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ٬ پشت دو برف ٬
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ٬
پدرم پشت زمان ها مرده است .
پدرم وقتی مرد ٬ آسمان آبی بود ٬
مادرم بی خبر از خواب پرید ٬ خواهرم زیبا شد .
پدرم وقتی مرد ٬ پاسبان ها همه شاعر بودند .
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
درس های گونه گونه هست :
درس دست یافتن به آب و نان !
درس زیستن کنار این و آن .
درس مهر .
درس قهر ٬
درس آشنا شدن .
درس با سرشک غم ز هم جدا شدن !
در کنار این معلمان و درس ها ٬
در کنار نمزه های صفر و نمره های بیست !
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها ٬ تمام عمر !
در کلاس هست و در کلاس نیست !
نام اوست : مرگ !
و آنچه را که درس می دهد ٬
« زندگی » است .
(فریدون مشیری)
