یکی بود تو قصمون وفا نکرد..رفت و پشت سرشم نگاه نکرد...
یکی بود زندگیشو هوس سوزوند...آبروش رفت دیگه اینجا نمود.
یکی بود یکی نبودو یک پری بود...یک بغل عاشقی های سر سری
کی بود اون که طاقت گریه نداشت... عاشق هوس شد و تنهام گذاشت...
کی بود کی بود اون تو بودی... کاشکی از اول نبودی.
یکی بود یکی نبود...
یکی بود یکی با یکی دیگه بود...
دیگرکسی نبود که دلم را ورق زند!
نه یک معلمی که دفتر مشقم قلم زند!
یک آفرین بنویسد... یا که یک به یک!
بر سطرسطر ضمیرم! خط غلط زند!
دیگر نه نور بود! نه فانوس و نه پنجره!
تو دیده ای کسی که به ویرانه در زند ؟
آنقدر چشمهای ترم غرق کوچه بود!
حتی نبود کفتری آنجا که پر زند !
پنداشتم که تمام است مرده ام
آخر نبود مسیحا ! تا که دم زند!
هیچم نماند! بجز درد و خا طره !
نی نای آن نداشت! که حرفی ز غم زند !
من کور گشته ام اینجا ! ستاره نیست!
مهتاب نیست! که فضایم سحر زند!
این ممکن است خدایا ز دور دست !
یک نرگسی بیاید و طر ح دگر زند!
پس زودتر که خدایا نمرده ام!
یک گل بهار میکند اینجا ! گر که سر زند!
یک گل بهار میکند اینجا ! گر که سر زند!

فروغ در زمستان سال 1345 چشم از جهان فروبست .
خود او میگوید :
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند بر رخسار سنگ
گور من گمنام میماند براه
فارغ از افسانه های نام وننگ

برای روز میلاد تن خود
برای دیدن باغ نگاهت
میون پیکر شبها نذاری
همه تنهایی ها با من رفیقن
منو در حسرت عشقت نذاری
برای روز میلاد تن خود
منو دور از دل و دیدت نذاری
دلم دلتنگه و مهرت رو می خواد
دلم رو در پی غمها نذاری
میام تنها توی قلبت می شینم
منو قلبت رو جایی جا نذاری
عزیزم جشن میلادت مبارک
منو اون سوی جشنت دل نذاری
عزیزم جشن میلادت مبارک
منو اون سوی جشنت دل نذاری

هق هق گریه ی ناودون پر درد و دلشوره
گرد غربتو رو گونه ام نم بارون می شوره
هق هق گریه ی ناودون پر درد و دلشوره
گرد غربتو رو گونه ام نم بارون می شوره
سرم از پنجره بیرونه و فریاد میزنم
درد غربت خونمو ویرونه کرده
غم تنهایی داره روحمو آتیش می زنه
یاد چشمات دلمو دیوونه کرده
دوباره تیک تیک ساعت شبو یادم می یاره
روی شیروونی مثل جت داره بارون می باره
دوباره تیک تیک ساعت شبو یادم می یاره
روی شیروونی مثل جت داره بارون می باره
هوا بد جوری گرفته دلم آروم نداره
بغذ غربت تو گلوم گل های حسرت می کاره
هوا بد جوری گرفته دلم آروم نداره
بغذ غربت تو گلوم گل های حسرت می کاره
سرم از پنجره بیرونه و فریاد میزنم
درد غربت خونمو ویرونه کرده
غم تنهایی داره روحمو آتیش می زنه
یاد چشمات دلمو دیوونه کرده
سرم از پنجره بیرونه و فریاد میزنم
درد غربت خونمو ویرونه کرده
غم تنهایی داره روحمو آتیش می زنه
یاد چشمات دلمو دیوونه کرده
واژه ها آکنده از دردند ، باور میکنی ؟
شعر ها خاکستر سردند ، باور میکنی ؟
اولش وقتی من از عشق تو میگفتم ، هنوز
عشق را باور نمیکردند ، باور میکنی ؟
روز ها کوتاه شد ، شب درد بی درمان گرفت
جغد ها از ترس شب مردند !، باور میکنی ؟
گله ها بعدش به این آوارگی راضی شدند
گرگ ها را بره ها خوردند !
، باور میکنی ؟باد پاییزی به گوش یک درخت پیر گفت
برگهایت بر نمیگردند ، باور میکنی ؟
برگ آخر، بازی پاییز با تک خال من
سبز ها را زرد ها بردند ، باور میکنی ؟
آخرش وقتی من از عشق تو ویران میشدم
گرگها هم گریه میکردند
، باور میکنی ؟

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود
گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم
گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم
وان گل خشكيده را به سينه فشردم
آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود
از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟
جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم
جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟
من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم
من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم
عشق فريبم دهد كه مهر ببندم

دخترک روسپی شهر ما
پاکترین چهره این شهر بود
گرچه بظاهرعملش ننگ بود
لیک به اجبار در این نقش بود
مرهم تنهائی هر فرد بود
باده هر جائی این جمع بود
خنده او از دل پردرد بود
ای گلم
خواهم که چون پروانه ها گردم بدورت ای گلم
ترسم که اخر آرزوهایم بماند در دلم
خواهم که همچون بلبلان برشاخسارت پر زنم
اما ندارم بال و پر باشد دگر این مشکلم
خواهم که همچون شاعران شعری سرایم روزوشب
در وصف تو ای نازنین بهتر زگل ای بلبلم
خواهم بدامانت نهم سر با هزاران آرزو
با تو نمایم گفتگو دردی رهانی از دلم
خواهم ببوسم آن لبت ترسم که خون جاری شود
ریزد بروی دامنت نفرین نماید مادرم
خواهم شوم آب روان ریزم بپایت دم به دم
گهگاه هم شویم ترا با این دو چشمان ترم
خواهم که همچون"کفتری"هرشب بیادت سرکنم
شاید بیایم شبی از فکر تو ای مهترم
دنیا به علی نازد مولا به ابولفضل

زخم
من اگه كسي رو داشتم ديگه دربدر نبودم
با غم و غربت و اندوه ديگه همسفر نبودم
اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمي كردم
توي اين حصار پر درد با غمت سر نمي كردم
عمريه شب زده بودم پشت گريه صدات كردم
از پس آيينه ي اشك تا هميشه نگا ت كردم
آخه عشق معناي مرگه مسلخ پاييز و برگه
قصه ي عشق و حقيقت قصه ي گل و تگرگه
آخه دردم درد تو بود درد دور از من و ما بود
شكل تنهايي و غربت سر نوشت ادما بود
با چشات دنيا رو ديدم حتي من فردا رو ديدم
توي قلب قطره بودن با تو من دريا رو ديدم
عمريه شب زده بودم پشت گريه صدات كردم
از پس آيينه ي اشك تا هميشه نگا ت كردم
آخه عشق معناي مرگه مسلخ پاييز و برگه
قصه ي عشق و حقيقت قصه ي گل و تگرگه
شاعر : اردلان سرفراز
خواننده : همایون نیکخواهی
(هر دو از داراب)
دور از نشاط هستي و غوغاي زندگي
دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد. سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد. صفاي خلوت اندوه را ربود.
آمد به اين اميد که در گور سرد دل
شايد ز عشق دوباره بيابد نشانه اي
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتياق
من بودم و سکوت و غم جاودانه اي
آمد . مگر که باز در اين ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من.
باشد که من دوباره بگيرم سراغ شعر
زان پيشتر که مرگ بگيرد سراغ من
گفتم مگر صفاي نخستين نگاه را
در ديدگان غم زده اش جستجو کنم
وين نيمه جان سوخته از اشتياق را
خاکستر از حرارت آغوش او کنم
چشمان من به ديده او خيره مانده بود
رخشيد ياد عشق کهن در نگاه ما
آهي از آن صفاي خدايي زبان دل
اشکي از آن نگاه نخستين . گواه ما
