گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی ؟ خواب و سرابی؟
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی اما تو نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی ؟ تو کجایی؟
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش فکر خطر باش
هر منزل این راه بیابان هلاک است
هر چشمه سرابیست که بر سینه ی خاک است
در سایه ی هر سنگ اگر گل به زمین است
نقش تن ماریست که در خواب کمین است
در هر قدمت خاک ، هر شاخه سر دار
در هر نفس آزاد ، هر ثانیه صد بار
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش ، مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش ، فکر خطر باش
گفتم که عطش می کشدت در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سرا پا
گفتم که نشانم بنگر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه ی آغاز؟
گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز
چون همسفر ........
شب آشیان شبزده چکاوک شکسته پر
رسیده ام به نا کجا مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن تو مانده ای و بغض من
از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر که شهر ، شهر یار نیست
مرا به خانه ام ببر ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره می زند که شب ترانه ساز نیست
مرا به خانه ام ببر که عشق در میانه نیست
مرا به خانه ام ببر اگرچه خانه ، خانه نیست
از این چراغ مردگی از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم که یار غمسار نیست

کم کم غروب ماه خدا دیده میشود
صد حیف از این بساط که برچیده میشود
در این بهار رحمت و غفران و مغفرت
خوشبخت آنکسیست که بخشیده میشود

بچه ها باز یک نویسنده به ما اضافه شد
(میثم جون)
مثل خودم رشته کامپیوتر ...

عشق چیست ؟؟؟به كودكي گفتند :عشق چيست؟
گفت نگاهي بيش نيستم
من خودم عاشق سحراب هستم به خاطر
این هم هست که شعرای اونو ثبت میکنم.
شعر سهراب سپهری
گفتي:كه چشمها را بايد شست،شستم
ولي گفتي : جورديگربايد ديد،ديدم
گفتي : زير باران بايد رفت،رفتم
ولي او نه چشمهاي خيس و شسته ام را
نه نگاه ديگرم را هيچكدام را نديد
فقط در زير باران خنده اي با طعنه زد
وگفت : ديوانه ی باران زده
هرچه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا
ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم
دامن خود را نتکان ای عزیز
این منم، ای دوست به خاکم نریز
وای..مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد
همسفر بادم ازآن پس مدام
می گذرم بی خبر از بام و شام
می رسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر...
شعری از ساغر شفیعی
خواننده : علیرضا افتخاری

زیر چتر باران
زیر چتر سبز باران
برگ لرزان درختان
آید به یادم دوباره
کوچه باغ پرسه هامان
می تراوید از نگاهت
شور و شرم کودکانه
می سرودم زیر باران
از نگاه تو ترانه
اگر از آن همه شوق و آرزو
مانده در قلب تو هم بگو بگو
زمزمه کن همه را به گوش من
تا بگیرم بوی باران
گل همیشه بهار من بیا
با گل خنده کنار من بیا
تا همه هستیم از حضور تو
گل کند همچون بهاران
دم به دم افسانه می خواند
در کنار گوشمان باد
نغمه های عاشقی را
باد و باران یاد مان داد
می توانستم چو لبخند
بر لبانت جان بگیرم
یا بلغزم همچو اشکی
کنج لبهایت بمیرم
شعری از ساغر شفیعی

چیه دلم،گرفتی
واسه چی داری گریه میکنی ؟
چیه دلم،شکستی
واسه کی داری گریه میکنی ؟
چیه دلم، غریبی
چی دیدی داری گریه میکنی ؟
میگی گذاشته رفته
اونی که مثل نفس تو بود
میگی دلتُ شکسته
اونی که همه ی کس توبود
میگی دیدی نموندش
پای همه ی حرفهایی که زده بود
دل من میدونم داری دیوونه میشی
امابازبی خیالش
دل من میدونم داری ویرونه میشی
اما بازبی خیالش.!!!!!

** ما از آن پاکدلانیم که زکس کینه نداریم
یک شهر پر از دشمن و یک دوست نداریم
** غره مشو بدان که می می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را
** ذات نا یافته از هستی بخش
کی تواند که شود هستی بخش
** در به در شهر غمم
شبم از هر چی شبه سیاه تره
** زندگی زندان سرد کینه هاست
رو تنم زخم هزار تا خنجره

یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم
مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما
هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ، بد اگه بد
مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این
پرده ها رو پاره کنه
کی می تونه جز من و تو
درد ما رو چاره کنه
یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما
بغض من و آه منی

تفنگا تق تقش مونده
ز لشکر بیرقش مونده
سحر سر زد ز مرغ حق
صدای حق حقش مونده
شب عشق وتب مستی
تبش رفته شبش مونده
خدا هم رفته از مسجد
که یارب یاربش مونده
ز یاران ز یاورها
دل ناباورش مونده
از اون گلخونه عاشق
گلهای پر پرش مونده
چم وخم بود و ره تاریک و منزل ناپدید ای دل
چه می ترسی که از این ره چمش رفته خمش مونده
اگر که بی پناهم من اگر بی سر پناه ای دل
به پایان می رسد این راه وبارون نم نمش مونده
بگو با آن سبکباران ساحلها که بی دلها
شب تاریک مشکلها پُرش رفته کمش مونده
شاهرخ
میخواستم بنویسم.. ولی نذاشت !!
این دل نذاشت.. بخدا چشمها نذاشت!!
میخواستم که بگویم.. دلم شکست!
این دل شکست!! غرورم ولی نذاشت !!
میخواستم که دلت را بغل کنم !
این دستهای کثیفم وضو نداشت !
میخواستم که ببوسم ترا ولی !
آوار شرم بَرَم آبرو نذاشت !!
میخواستم که نگاهم کنی و .. حیف!!
آن چشمهای ظریفت که سو نداشت!
یک قاب عکس و من و صد سوال سخت !
بغضم شکست.. و نگاهم که رو نداشت !

