
روی سنگ قبرم چه بنویسم ؟
تو رفتی قلب دریا را شکستی
دل گلهای صحرا را شکستی
به هر اندوه ما را طاقتی بود
تو پشت طاقت ما را شکستی
بچه ها دوست دارم شعری را برای سنگ قبر برام نظر بدین با تشکر
بشنو از بلبل روايت می کند
از مقام گل حکايت می کند
بلبلی پا تا به سر شيدای گل
بلبلی شيدای سر تا پای گل
بلبلی خود سرٌ مستور خداست
هر پرش مرآتی از نور خداست
بلبلی هفت آسمان زير پرش
آشيانش عرش و عالم محضرش
بلبلی کالم (که عالم) طفيل هست اوست
اختيار کل هستی دست اوست
بشنو از عالِم از شان عالمه
از علی بشنو مقام فاطمه
من علی ام مدح زهرا می کنم
مدح آن بانوی يکتا می کنم
افتخارم نام زهرا گفتن است
نام او بردن مناجات من است
شاه بيت هر سرودم نام اوست
ذکر قامت تا سجودم نام اوست
عشق زهرا در ميان سينه ام
برده زنگار غم از آيينه ام
مهر و ماه و انجم من فاطمه ست
ساقی و می و خم من فاطمه است
فاطمه نطق مرا گويا کند
نام زهرا عقده از دل وا کند
فاطمه يعنی روان و روح من
فاطمه يعنی اميد و نوح من
فاطمه يعنی تمام هستی ام
فاطمه يعنی شراب مستی ام
فاطمه يعنی اصول دين من
فاطمه يعنی همه آيين من
فاطمه يعنی يم جوشان عشق
سايه اش شيرازه، ديوان عشق
فاطمه يعنی بلندای عفاف
عصمت الله است و سيمای عفاف
فاطمه يعنی تمام انبياء
فاطمه رمز قيام انبياء
فاطمه يعنی محمد (ص) در حجاب
شمه ای از طلعت او آفتاب
فاطمه يعنی دوام مرتضی
ذوالفقار در نيام مرتضی
فاطمه يعنی مدال اهل بيت
ذکر روز و ماه و سال اهل بيت
فاطمه يعنی خداوند ثبات
فاطمه رکن تمام کائنات
من مسيحای فلک هستم ولی
فاطمه باشد مسيحای علی
گرچه دارم همسريِّ فاطمه
حيدريم، حيدری فاطمه
دلى خونين چو باغ لاله دارم
به سينه زخم چندين ساله دارم
به ناى دل بياد نينوايت
نواى هفت بند ناله دارم
زاشكت ژاله ها را آفريدند
زداغت لاله ها را آفريدند
بيادت هر نيستان نينوا شد
به سوگت ناله ها را آفريدند
سکوتم از رضايت نيست
دلم اهل شکايت نيست
هزار شاکی خودش داره
خودش گيره ، گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه اين دل
جدا از اين ضوابط باشه اين دل
از اين بدتر نشه رسوايي ما
که تنها تر نشه ، تنهايي ما
کسی جرمی نکرده گر به ما اين روز ها عشقی نمی ورزه
بهايي داشت اين دل پيشتر ها که در اين روز ها نمی ارزه
که کار ما گذشته از شکايت
هنوزم پايبنديم در رفاقت
سکوتم از رضايت نيست
دلم اهل شکايت نيست...

بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست...
الله الله الله الله
الله الله الله
شاعر: افشین سرفراز
تنظیم : فریدون خشنود
نياز و تو خودم كشتم
كه هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سيلي
كه هرگز وا نشه مشتم
من ان خنجر به پهلويم
كه دردم رو نمي گويم
به زير ضربه هاي غم
نيوفتد خم به ابرويم
مرا اينگونه گر خواهي
دلت را اشيانم كن
من ان نشكني هستم
بيا و امتحانم كن
مرا اينگونه گر خواهي
دلت را اشيانم كن
من آن نشكستني هستم
بيا و امتحانم كن
خدایا گرتودرد عاشقی را میکشیدی
توهم زهرجدایی رابه تلخی میچشیدی
اگرچون من به مرگ آرزوها میرسیدی
پشیمون میشدی ازاینکه عشقوآفریدی

صبح و ظهر و شب گناه ميكنيم
كجروي نهايت توان ماست
پر غرور و ناسپاس و كافريم
- اين صفات ! ضامن امان ماست
خسته ايم با دلي كه پر شده
يا تهي كه سفره هاي نان ماست
لحظه هاي زندگي كه باقي است
داغ تازه اي براي جان ماست
در سكوت فصل عاشقي گذشت
درد - حرف تازه زبان ماست
لحظه اي كه مرگ ما فرا رسد
- سنگ قبر - آ خرين نشان ماست
ای روزگار بی کسی با ما نمیسازد کسی
تو این خیال بافی های مفت کسی نیست هم درد کسی

بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم
بد نيست اگرخانه ما سيماني است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم
هر وقت زيادمان دلي ميشکند
بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم
من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوي تو، ليکن عقب سر نگران
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما کردي
تو بمان و دگران ، واي به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجويند کران ، تا به کران
مي روم تا که به صاحب نظري باز رسم
محرم ما نبود ديده کوته نظران
دل چون آيينه اهل صفا مي شکنند
که ز خود بي خبرند اين زخدا بي خبران
دل من دار که در زلف شکن درشکنت
يادگاريست ز سر حلقه شوريده سران
شهريارا غم آوارگي و دربدري
شورها در دلم انگيخته چون نو سفران

از كوچه زيباي تو امروز گذشتم
ديدم كه همان عاشق و معشوقه پرستم
يك لحظه به ياد تو از آن كوچه گذشتم
ديدم كه زسر تا به قدم شوق و اميدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم
آن شور جواني نرود از ياد
اي راحت و آرام دل من خانه ات آباد
با ياد رخت اين دل افسرده ، شود شاد
هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش
كي آتش عشق تو شود يكسره خاموش
هرجا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشك جگر سوز دل سخت توسفتم
خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم
دل مي تپد از شوق كه امروز كجايي؟
شايد كه دگر باره از اين كوچه بيايي
از تموم دنيا و دارو ندارش
شونه هاتو كم دارم براي بارش
زخمي خنجر زهر آگين يارم
تو كه تازه اومدي تنها نذارم
به چشمام خوب خيره شو ببين چه پيرم
منو درياب خوب ، من دارم ميميرم
ديگه حتي نايي نيست براي گفتن
خيلي وقته تو سكوت غم اسيرم
يك لحظه خوبي به من بده
از من بگير روح وتنم
براي يك لحظه خوشي
به هر دري در ميزنم
برگردون و اون رفتن و حتي واسه يك ثانيه
دلخوش كنم حتي دروغ از من مگه چي باقيه؟

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم
اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم
بر این سرای ماتم و در این دیار رنج
بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم
ما را غم خزان و نشاط بهار نیست
آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم
گر دست ما ز دامن مقصد کوته است
از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم
تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را
ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم
یکدم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم
چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم
از عمر جز ملال ندیدم و همچنان
چشم امید بسته به فردا نشسته ایم
آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر
چون شمع نیم مرده چه زیبا نشسته ایم
ای گل بر این نوای غم انگیز ما ببخش
کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم
تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر
مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم
تا با هزار ناز کنی یک نظر به ما
ما یکدل و هزار تمنا نشسته ایم
چون مرغ پر شکسته فریدون به کنج غم
سر زیر پر کشیده و شکیبا نشسته ایم
فریدون مشیری
بیا که با تو بار سفر ببنده این دل
خدا نیاره اون روز تنها بمونه این دل
بیا که خسته این دل از دست انتظاره
هر جا که با تو باشم فرقی برام نداره
از چی داری می ترسی برات قسم که خوردم
تا دنیا دنیا دنیاست عاشق دل سپردم
از چی داری می پرسی ظاهر و باطنینم
ای به فدای چشمات عاشقتم همینم
دلم همش باهاته چشمام پی نگاته
لرزیدن دلم با صدای خنده هاته
