مطرب دوره گرد باز آمد

همزاد
عشق لالایی بارون تو شباس

غریب آشنا
تو از شهر غریب بی نشونی اومدی
خواننده : گوگوش

آدمك آخر دنياست بخند
آدمك مرگ همين جاست بخند
دست خطی كه تو را عاشق كرد
شوخيه كاغذيه ماست بخند
آدمك خر نشوی گريه كنی
كل دنيا يه سراب بخند
آن خدايی كه بزرگش خواندی
به خدا مثله تو تنهاست بخند
آدمك تنها نشين پرواز كن
عشق را از جهان اغاز كن
آدمك آسمان در بر گير
مرگ در كمين است
دفتر عشق را دوباره باز كن
آدمك تنهايي سخته بخدا
دل من ميگيره اينجا بخدا
آدمك دلم برات تنگ شده است
آدمك قدر تورو دارم بخدا
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گريه چه زيباست، بخند
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستی آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند

ماهه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره
ماهه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک ، مثل تو و من نمیشن
ماهه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماهه من غصه نخور گریه پناه آدماس
ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنماس
ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماهه من غصه نخور خیلیها تنهان مثل تو
خیلیها با زخمای زندگی اشان مثل تو
ماهه من غصه نخور زندگی خوب داره واسش
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت
ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماهه من غصه نخور
دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

زبانم رانمی دانی ، نگاهم را نمی بینی،
زاشکم بی خبر ماندی وآهم را نمی بینی،
سخن ها خفته در چشمم ، نگاهم صد زبان دارد،
چرا ای بی وفا طرز نگاهم را نمی بینی ،
چرا یک دم کنار من نمی مانی
چرا یکدم به یاد من نمی آیی
به یاد آور تو آن روز طلایی را به یاد آور
گناهم چیست جز "عشق" تو ، روی از من چه پوشانی
مگر این ماه چشم بی گناهم را نمی بینی
سیه چشمان من ، موی سپیدم را نگاهی کن
مگر در چشم من روز سیاهم را نمی بینی .

ستاره
*****************
گفتند ستاره را نمی توان چید ...
و آنان که باور کردند...
برای چیدن ستاره ... 
حتی دستی دراز نکردند...
اما باور کن ...
که من به سوی زیباترین و دورترین ستاره...
دست دراز کردم...
و هر چند دستانم تهی ماند ...
اما چشمانم لبریز ستاره شد
براي چندمين بار از تو گفتم
پيی يك قطره باران تو گشتم !"

یاد آن شبها که در چشمان ما خوابی نبود
غیر تاب عشق در جانها تب و تابی نبود
دست تو در دست من گردش کنان با شور و شوق
جز فروغ چهره ات در باغ مهتابی نبود
یاد آن شبها که در میخانه عشق و اُمید
جز لبان بوسه خواهت باده نابی نبود

امید من سنگ صبور باشه برو پیشم نیا
بزار که تنها بسوزم تو غربت دلتنگیهام
نه اینکه عاشق نباشم . نه اینکه دوست ندارم
میخوام تو اوج بی کسی سر روی شونت بزارم
زخم زبون و صبر من باور بکن حدی داره
یه قلب خالی از امید اخه سوزوندن نداره
منی که حتی گریه هام واسه تو تکراری شده
تو حرف مردم رو نزن نگو که جات خالی شده
نگاه سردت هنوزم با خنده هات زجرم میده
خدا خودت منو به این در به دری عادت بده
بهش بگین دق میکنم دستاش تو دستام نباشه
تموم خاطراتمون نمک به زخمهام می پاشه
بهش بگین خاطره هاش اتیش به جونم میزنه
اسمونم زمین بیاد بگین فقط مال منه
تو لحظه های بی کسی سهم من از تو دوریه
اگه صدام در نمیاد دلتنگیهات زوریه
بگو تو ام دوسم داری بگو که دلتنگم میشی
من فقط از خدا میخوام دوباره مهربون بشی
نيمه شب آوره و بي حس و حال
در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كرديم در خيال
دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك ,دو سالي مي گذشت
يك , دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به ياد آورد اول بار را
خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او
همنشين و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من ا
و
نا توان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي
اين چنين آغاز شد دلبستگي
واي از آن شب زنده داري تا سحر
واي از آن عمري كه با او شد به سر
مست او بودم ز دنيا بي خبر
دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفت و گو ها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زرقـبان شوي درياست دل
بي تو شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده
در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفا دارم بدان
من تو را دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تويي مخمور خمارم بدان
با تو شادي ميشود غم هاي من
با تو زيبا ميشود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوي رخت افسون شده
جز تو هر يادي به دل مدفون شده
عالم از زيباييت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود
همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره ي آفاق بود
روزگــار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت
بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فروان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود
در غمش مجنون و عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست
اين خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلداري دگر عهد بست
با كه گويم او كه هم خون من است
خصم جان و تشنه ي خون من است
تيره بختي بين , وصل او قسمت نشد
اي گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد
عاشقان را خوشدلي تقدير نيست
با چنين تقدير بد تدبير نيست
آخر آتش زد دل ديوانه را
سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي , خوش گذر
بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر 
ديشب از كف رفت فردا را نگر
آخر اين يك بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه زود
عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود
ماهيِه بيچاره اما مرده بود
بعد از اين هم آشيانت هر كس است
باش با او ياد تو ما را بس است .

فاصله ها زیادن...
منو ببخش غریبه
یه آشنا نبودم
چله نشستم اما
ازت جدا نبودم
یه کلبه ساختم از عشق
موج اومد و خراب کرد
تموم نقشه هامو
اومد نقش بر آب کرد
دوستت دارم اگر چه
فاصله ها زیادن
نقطه چینای ممتد
تو رو به من ندادن
رو خاک غم نشسته
کسی که رفته بر باد
اون عاشق قدیمی
تو رو نبرده از یاد
طلسم دستای ما
شکسته می شد، ای کاش
دارم میرم عزیزم
مواظب خودت باشنمي داند کسي تنهايي من
کسي باور ندارد از غم من
منم من ردّ پاي ، يک کبوتر
کبوتر بچه اي بي بال و بي پر
منم ، من محتواي يک شکستن
کنار ساحل دريا نشستن
منم يک امتداد رو به خالي
نشستم در سکوت خانه داري
منم من قل قل يک چشمه عشق
منم من هق هق يک گريه زشت
منم من حسّ تنهايي ديوار
منم احساس تب در جان بيمار
منم يک نامه اما بي نشانم
سخن ها مانده اما در دهانم
منم ابري که مي بارد به هامون
حبابي از کف يک آب و صابون
منم نوري که مي آيد ز آتش
درختي که زمستان برده خوابش
منم يک خاطره در ذهن فردا
منم تنها صداي موج دريا
منم با استقامت مثل آهن
سقوط غنچه هاي گل ز دامن
منم يک شاخه خشکيده زرد
منم يک ناله پيچيده با درد
منم يک پرده آبي گلدار
منم دودي که مي خيزد ز سيگار
منم يک سنگ اما از بلورم
شکسته ، تکه تکه ، در عبورم
منم جامي که لبريزم ز آبي
ندارم طاقت هر پيچ و تابي
منم صبري که پايانش تو هستي
خطوطي که نشسته روي دستي
منم برگي که در دست خزانم
نمي دانم که پيرم يا جوانم؟

اي پيش پرواز کبوترهاي زخمي!
باباي مفقود الاثر! باباي زخمي!
گیرم پدر یک آدم فرضیست ، باشد!
تا کی فشار خون مادرم ، بیست باشد ؟
دور از تو سهم دختر از اين هفته هم پر!
پس کي؟! کي از حال و هواي خانه غم پر؟!
تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
توي کتابم هر چه بابا آب مي داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد
اينجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم
من بيست سالم شد هنوزم توي قابي!
خوب یک تکانی لا اقل مرد حسابی
يک بار هم از گير و دار قاب رد شو!
از سیم های خاردار قاب رد شو
برگرد! تنها يک بغل باباي من باش!
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش
اي دست هايت آرزو آرزوي دست هايم
ناز و ادایم مانده روی دستهایم
تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است
شايد تو هم شرمنده ي يک مشت خاکي
جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی
عيبي ندارد خاک هم باشي قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است
امشب عروسي مي کنم جاي تو خالي!
پای قباله جای امضای تو خالی
اي عکس هايت روي زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش
شعر از عظیم زارع
باز باران با ترانه
مي خورد بر بام خانه
يادم آيد كربلا را
دشت پر شور و نوا را
گردش يك روز غمگين
گرم و خونين
لرزش طفلان نالان
زير تيغ و نيزه ها را
*
باز باران با صداي گريه هاي كودكانه
از فراز گونه هاي زرد و عطشان
با گهرهاي فراوان
مي چكد از چشم طفلان پريشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پيچ و خمي در حسرت لبهاي ساقي
چشم در چشمان هم آرام و سنگين
مي چكد آهسته از چشمان سقا
بر لب اين رود پيچان
باز باران
*
باز باران با ترانه
آيد از چشمان مردي خسته جان
هيهات بر لب
از عطش در تاب و در تب
نرم نرمك مي چكد اين قطره ها روي لب
شش ماهه طفلي
رو به پايان
مرد محزون
دست پر خون مي فشاند
از گلوي نازك شش ماهه
بر لب هاي خشك آسمان با چشم گريان
باز باران
*
باز هم اينجا عطش
آتش شراره جسمها
افتاده بي سر پاره پاره
مي چكد از گوشها باران خون و كودكان بي گوشواره
شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان
وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان
دستها آماده شلاق و سيلي
چهره ها از بارش شلاقها گرديده نیلی
دراين صحراي سوزان
مي دود طفلي سه ساله
پر زناله
پاي خسته
دلشكسته
روبرو بر نيزه ها خورشيد تابان
مي چكد از نوك سرخ نيزه ها
بر خاك سوزان
باز باران باز باران
*
قطره قطره مي چكد از چوب محمل
خاكهاي چادر زينب به آرامي شود گل
مي رود اين كاروان منزل به منزل
مي شود از هر طرف اين كاروان هم سنگ باران
آري آري
باز سنگ و باز باران
آري آري
تا نگيرد شعله ها در دل زبانه
تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه
تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي
بر فراز خيمه برگونه ها
بر مشك ساقي
كاش مي باريد باران
