بچه ها می خواهم نظرتون در مورد خلیج فارس جویا بشم...

در اندلس عربی گفته بود بادگران
که این خاک جاودانه به ما ارزانی است
ولی چو ملک گذاشتندو باز می گشتند
یکی بگفت :نگفتم که این رجز خوانی است؟
چو خاک,خانه ی خون است و بستر فرهنگ
چه جای امیر امریست و حکم سلطانی؟
به آن فرنگی نقشه نگار هم گویید:
که جعل نام زترفندهای شیطانی است
به رغم میل تو و تازیان دولت شهر
خلیج فارس خلیج همیشه ایرانی است
شاید این جمعه بیاید ... شاید
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...شاید
دست افشان...پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحظه خوش آواییم
در به در کوچه ی تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمه ی تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ی ما می شدی
مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یارومدد کار ما
کی و کجا وعده ی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه ی عطفی به اوج آیینم
کدام گوشه ی مشعر
کدام گوشه ی منا
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش
تاصبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران را
تجلی خانه ی پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که ار آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید...شاید
پرده از چهره گشاید...
شاید

آسمون بغض شو خالی می کنه
آدمو حالی به حالی می کنه
کوچه ها رنگ زمستون می گيرن
شيشه ها بخارو بارون می گيرن
آدما چتراشونو باز می کنن
گريه ابر و تماشا می کنن
نمی خوان مثل درختا، تر بشن
از دل قطره ها با خبر بشن
نمی خوان بی هوا، خويس آب بشن !
نمی خوان زير بارون بمونن خراب بشن
اما تو چترتو بستی کبوتر
زير بارونا نشستی کبوتر
رفتی و سنگا شکستن، بالتو
آمدی هيچکی نپرسيد حالتو !
بعضی ها دشمنای خونی شدن
بعضی ها غول بيابونی شدن
بعضی ها ميگن که بارون کدومه
بوی نم شر شر بارون کدومه
حالا تو سايه نشينی مثل من
خوابای ابری ميبينی مثل من
چقدر اينجا می خوری خون جگر !
کبوتر بساطو بندازو بپر

پشت شيشه برف می بارد
در سكوت سينه ام دستی
دانه ی اندوه می كارد
موسپيد آخر شدی ای برف
تا سرانجامم چنين ديدی
در دلم باريدی ای افسوس
بر سر گورم نباريدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهايی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنيای تنهايی
ديگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشيد يخ بسته
سينه ام صحرای نوميدی ست
خسته ام - از عشق هم خسته

اونکه یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت و رفت از کنارم
از درد دوریش من بیقرارم
خیال میکردم پیشم میمونه
ترانه عشق واسم میخونه
خیال می کردم یه همزبونه
نمیدونستم نامهربونه
با اینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم میسوزم
فکر و خیالش همش باهامه
هرجا که میرم جلو چشامه جلو چشامه
دلم میخواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرحم بزارم

سرتوبذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذارتا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگوازماگذشته دیگه دیره
حتی من ازشنیدنش گریم میگیره
بذاررو سینم سرتو...
چشمای خیسو ترتو...
بذار تا سیرنگات کنم بوبکشم پیرهنتو
بغل کن وبچسب بهم...
بکش دوباره دست بهم
جزتوکسی روندارم نزدیکترازنفس بهم
سرتوبذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذارتاآروم دل بی تابت بگیره
بهم نگوازماگذشته دیگه دیره
حتی من ازشنیدنش گریم میگیره
وقتی چشات خوابش میاد
آدم غماش یادش میاد
یه حالتی توچشماته
که عشق خودش باهاش میاد



مرده ای را مي برندش باز هم بر روی دست
سوی قبرستان گنگ و پير و بی رحم و خموش
سوی خاموشی و هم آغوشی مرگی حزين
می خزد آرام بر بالای دست و روی دوش
چشم ها گريان و دستان روی سينه خفته اند
گرد اندوه از دل خورشيد می ريزد به زير
مادری آنگونه بر صورت و سينه می زند
گويی از دنيا بدون نوگل خود هست سير
باز هم آواز شوم آلود يك نوحه سرا
درد را در چشم بابايی دو چندان می كند
وای وای و های های پر شرار و شور او
درد را در سينه های دردمندان می كند
ياد حبس آرزوها زير تلﱢ خاك گور
بغض را لبريز از فريادهايم می كند
خانه دل را كه از جوشيدن خون گرم هست
روشن و لبريز از ارشادهايم می كند
های مردم ها چرا بر سينه و سر می زنيد
او هم آغوش كفن در خاك گور آسوده شد
حيف از آن چشمان خاموش و عميق و گنگ او
كز نگاه پستی دنيايتان آلوده شد
بش نمائيد اينهمه آه و فغانهای عبث
كه شما خود بر گريه هاتان لايقيد
در ميان موج های سهمگين زندگی
ناتوان و خسته مانند شكسته قايقيد
بس نماييد اين هياهو،بس كنيد و بس كنيد
بين ماها فرق چندان اندكی هم نيست، نيست
او به يك باره شماها اندك اندك مرده ايد
زندگی در شاخه های پيچكی هم نيست،نيست.

حمومك مورچه داره
دورو ورش كوچه داره
جون تو خنده داره
بشين و پاشو خنده داره
يادم مياد اون وقت كه ناز نازي بودم
با بچه هاي كوچه هم بازي بودم
با اين ترانه گرم غوغا مي شديم
مي خونديم و ميشستيم وپا مي شديم
حمومك مورچه داره
دورو ورش كوچه داره
جون تو خنده داره
بشين و پاشو خنده داره
حالا اون دختره سر زنده كه بازنده شده
يه چشش اشكو يه چشم ديگرش خنده شده
حالا اون دختره سر زنده كه بازنده شده
يه چشش اشكو يه چشم ديگرش خنده شده
حالا مثل گل پرپر مي مونه
حالا ديگه با غم دل مي خونه
حالا مثل گل پرپر مي مونه
حالا ديگه با غم دل مي خونه
حمومك مورچه داره
دورو ورش كوچه داره
جون تو خنده داره
بشين و پاشو خنده داره
حالا اون دختره سر زنده كه بازنده شده
يه چشش اشكو يه چشم ديگرش خنده شده
حالا اون دختره سر زنده كه بازنده شده
يه چشش اشكو يه چشم ديگرش خنده شده
حالا مثل گل پرپر مي مونه
حالا ديگه با غم دل مي خونه
حالا مثل گل پرپر مي مونه
حالا ديگه با غم دل مي خونه
حمومك مورچه داره
دورو ورش كوچه داره
جون تو خنده داره
بشين و پاشو خنده داره
حمومك مورچه داره
دورو ورش كوچه داره
جون تو خنده داره
بشين و پاشو خنده داره
دختر زشت
خدایا! بشکن این آئینه ها را
که من از دیدن آئینه سیرم
مرا روی خوشی از زندگی نیست
ولي از زنده ماندن نا گزيرم
.•*..*•. .•*.
از آنروزی كه دانستم سخن چيست
همه گفتند: اين دختر چه زشت است
كدامين مرد او را می پسندد؟
دريغا دختری بی سرنوشت است
.•*..*•. .•*.
چو در آئينه بينم روی خود را
در آيد از درم غم با سپاهی
سيه روزی نصيبم كردی اما
نبخشيدی مرا چشم سياهی
.•*..*•. .•*.
به هر جا پا نهم از شومی بخت
نگاه دلنوازی سوی من نيست
از اين دلها كه بخشيدی به مردم
يكی در حلقه ی گيسوی من نيست
.•*..*•. .•*.
مرا دل هست اما دلبری نيست
تنم دادی ولی جانم ندادی
به من زلف پريشان دادی اما
سر زلف پريشانم ندادی
.•*..*•. .•*.
به هر جا ماهرويان رخ نمودند
نبردم توشه ای جز شرمساری
خزيدم گوشه ای سر در گريبان
به درگاه تو ناليدم به زاری
.•*..*•. .•*.
چو رخ پوشم ز بزم خوبرويان
همه گويند او مردم گريز است
نميدانند زين درد گرانبار
فضای سينه ی من ناله خيز است
.•*..*•. .•*.
به هر جا همگنانم حلقه بستند
نگينش دختری ناز آفرين بود
ز شرم روی نا زيبا در آن جمع
سر من لحظه ها بر آستين بود
.•*..*•. .•*.
چو مادر بيندم در خلوت غم
ز راه مهربانی می نوازد
ولي چشم غم آلودش گواه است
كه در اندوه دختر می گدازد
.•*..*•. .•*.
ببام آفرينش جغد كورم
كه در ويرانه هم نا آشنايم
نه آهنگی مرا تا نغمه خوانم
نه روشن ديده ای تا پر گشايم
.•*..*•. .•*.
خدايا! بشكن اين آئينه ها را
كه من از ديدن آئينه سيرم
مرا روی خوشی از زندگی نيست
ولی از زنده ماندن ناگزيرم
.•*..*•. .•*.
خداوندا! خطا گفتم ببخشای
تو بر من سينه ای بی كينه دادی
مرا همراه رويی ناخوشايند
دلی روشنتر از آئينه دادی
.•*..*•. .•*.
مرا صورت پرستان خوار دارند
ولی سيرت پرستان ميستايند
به بزم پاكجانان گر نهم پای
در دل را به رويم می گشايند
.•*..*•. .•*.
ميان سيرت و صورت خدايا
!دل زيبا به از رخسار زيباست
به پاس سيرت زيبا، كريما
!دلم بر زشتی صورت شكيباست
***
شاعر : مهدی سهیلی ***
گل چه تمنا دارد
ز سر خاک برون می آید
سر به سر باده به باده ز چمن میگذرد
ناله ی مرد جوان را ز سر سرخ لبش می راند
گل برگی به زمین می نهد
این زمین بهر چه او را برسد
این همه برگ چه را منتظرند
این همین آب به چه می رسد ، از گل که به خود می بالد
این نسیم از پی چه دور و برش می رقصد
که غبار از سر و برگش تنه اش بردارد؟
شاید از دور نگاهی چه نهان می نگرد

من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی میرفت
من قطاری دیدم که تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
به تماشا سوگند و به آغاز کلام /واژه ای در قفس است
در کف دست زمین گوهر ناپیدائیست که رسولان
همه از تابش آن خیره شدند

يا مقلب القلوب و الابصار
مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الحوال
حول حالنا الي احسن الحال
الا یا ایها الساقی بخوان افسانه بر دلها
غزل خوانی و شادابی به بستانها و محفلها

