زبانحال حضرت علی (ع) بر مزار حضرت زهرا (س) به صورت شعر
امشب مدینه آسمانش آسمان نیست ............ نوری نمایان در سکوت کهکشان نیست
پژمرده گلهای فدک بر روی ساقه ......................... چون برده نعره می کِشد حلقوم ناقه
آب از غم مرگ شرافت گشته لرزان .......................... باد از هجوم لشکر محنت گریزان
مانند پیغمبر ملائک در حجازند ..................................... نیزارها آهنگ ماتم می نوازند
از بخل انسان نخل ها سر در گریبان ...................... از دست بدمستان چراغ غم فروزان
پروانه دیگر شوق آتش بر سرش نیست ................ گویا که دیگر آخرین پیغمبرش نیست
دریا جبینش از مصیبت چین چین است ........... صحرا نه روح انگیز و نه شور آفرین است
از صخره ها فریاد واویلا روان است ..................... صد راز در صندوق هر غنچه نهان است
می بارد از هر خانه بوی زشت وحشت ............... در کوچه ها پیچیده بوی خون عصمت
دیروز در این شهر غیرت را دریدند ................................ یک بار دیگر اهرمن را آفریدند
از کینه ورزی تا جنایت ره کشیدند ........................ ابلیسان آتش به بیت الله کشیدند
دیروز در این کوچه یک در باز کردند .......................... حیدر کُشی را دیو و دَد آغاز کردند
سیصد نفر دیروز با هم عهد بستند .................. یک سینه بی کینه را در هم شکستند
عاشق نماها عشق را بد نام کردند ................... با دست بسته عشق را اعدام کردند
دیروز داغی بر دل محزون کشیدند ...................... دیروز زهرا را به خاک و خون کشیدند
امشب ولی حالی دگر دارد مدینه ............................ امشب دگر زهرا ندارد درد سینه
امشب سکوتستان یثرب پر خروش است .................. تابوت گل بر روی گلفروش است
در تند بادِ ماتمِ آن ماه پاره ............................. با دانه های اشک خود کرد استخاره
اشعار عرفانیِّ خود را دفتری کرد ................................ از بهر آن پروانه فکر بستری کرد
با دستهایش خاک را از خاک برداشت ................... یک بار دیگر باغبانِ خبره گُل کاشت
آهی کشید و آتشی در سینه افروخت ................... سر بر مزار گُل نهاد و گفتن آموخت
گفت ای چراغ خانه حیدر کجایی ...................... زینب نشسته پشت در مضطر کجایی
دل وصل دلبر از خدا می خواهد امشب .............. هر قطره اشکم ترا می خواهد امشب
از فرط غم امشب گریبان چاک کردم ................. با دست خود من آسمان را خاک کردم
امشب مرا با جلوه ای کردی تو مدهوش ......... با چشم خود دیدم حقیقت را کفن پوش
دیدم حقیقت مرده و بی روح گشته ............. هم صورت و هم سینه اش مجروح گشته
پیغمبری کن بر امامت ای طبیبم ....................... دستی رسان در شهر خود آخر غریبم
ای ذوالفقار بی نیام استقامت ........................... یک بار دیگر کن حمایت از ولایت
می جوشد از عشقت دلم با صد علاقه ..................... من کاتبم زهرا تویی نهج البلاغه
دانی چه با این همنشین ناله کردی ؟ .............. از غم علی را یک شبه صد ساله کردی
ای قامت سرمایه روز قیامت ........................... زیباترین تفسیر قد قامت قیامت
ای مرغ خونین پر کجا را لانه کردی ......................... با رفتن خود خانه را ویرانه کردی
از بخت خود دارم گلایه آیه آیه ............................. آتش زند بر جسم و روحت این گلایه
در قتلگه گم کرده زینب مادرش را ................ از مرتضی می خواهد امشب مادرش را
با خون قلب خود سرشکم را سرشتم ...................... روی مزارت جمله ای زیبا نوشتم
بنوشتم اینجا مادری خوابیده محزون .......... هم صورت و هم سینه اش غلطیده در خون
اینجا نشان جاودانه بهر عهدیست ............................ اینجا مزار مادر مظلوم مهدیست
«غفاریا» گر خادم آل عبایی ................................. باید کُنی اندیشه ات را کربلایی
« صراط عاشورا – اثر حسین غفاری اردبیلی – چاپ اول 1383 – صفحه 86-82 »

خلق من! هر نفسم آه فلك بوس تو بود
سازم از سوز تو و سوز من از سوز تو بود
خامهام شمع صفت گر چه سرافشان می ريخت
ليك در ظلمت وحشی شرف افروز تو بود
* روزگاری كه عدو خاك شريفت را بيخت
من برای تو گلستان سخن كردم سبز
روزگاری كه مغول آمد و خونت را ريخت
به تن خشك تو ستخوان سخن كردم سبز
* دوش از معبد دل آن بت يكتايم را
كاروانی به حرمخانه غربت ميبرد
سنگ می بست نگاهم به ره رفته او
زندگی در همه ذرات وجودم می مرد
* ناگهان طبل غضب زد ز دل من ننگی
كه كجا شد همه مردی؟ برو او را باز آر
اگر او رفت، وطن نيز چنين خواهد رفت
سهل بردهست عدو مرگ تو ای مهين دار
* كاروان ميرود و اشك خلايق جاری ست
چاره كو تا وطنم را به وطن پيوندم؟
يا خداوند! مدد كن كه من معجزهساز
جان بيرون شده را باز به تن پيوندم

اين خرابهزمين، ديارِ من است
مرزِ خونينِ يادگارِ من است
چون مزارِ اميدهام اينجاست،
آخرالامر هم مزارِ من است
آهِ من گور را بتركانَد
آهِ من آهِ روزگارِ من است
خلقِ تاجيك گر ندارد پاس،
گورِ تاريك، پاسدارِ من است
در كنارِ شما نگُنجيدم
خاكِ اجداد، هَمكنارِ من است
مادرم رفت... نيز بشتابم
روحِ پاكش در انتظارِ من است

من كه درخت شبم ميوه ما هم بده
ورشفق آغشتهام بوی صباحم بده
روشنی ام را ببين، عينك شامم ببر
تيرگی ام را نگر، رنگ رفاهم بده
هيچ شناسی كه من داغ سويداستم؟
در دلك لالهای پشت و پناهم بده
رود روان را ببين لب به نيايش برد
كز صدف و از حباب، كف و كلاهم بده
رود روانم ولی بی سر و پا می روم
راست مگو كج مگو روحم و راهم بده
اين حرم شش دره پر بود از منظر
چشم كه دادی مرا ذوق نگاهم بده
در قفس سينهام روزنهای باز كن
تنگ شد آخر نفس رخصت آهم بده
بر هدر و رايگان هيچ مده ای عزيز
مهر گياهم بگير مهر گياهم بده

ببار نرم ببار ای شكرانم سحری
به شاخسار گل آويز آرزوهايم
برای قامتت از نور جامه می دوزم
كه غير اين هنری نيست نزد ديبايم
بهار در قدح گل شراب شبنم ريخت
منم كه همره خورشيد باد پيمايم
مرا بس است كه در ذوق ورزی بحرت
هماره می روم و هيچ در نمی آيم


ای که برما بگذری دامن کشان
از سر اخلاص الحمدی بخوان

الهی يك نفر بياد قلبتو مثل من كنه
بشكنه اون رو بندازه زير پاهاش لگد كنه
خدا كنه كه يك كسی از راه دور صدات كنه
وقتی به اونجا رسيدی حتی نخواد نگات كنه
الهی خوشبختی بياد مشت بزنه به پنجرت
پنجره رو تو باز كنی يكهو بياد باد ببره
الهی كه يكی بياد دستاتومحكم بگيره
فردا كه شد رها كنه حالتو كم كم بگيره
يكی بياد كه چشما تو حسابی چشم به راه كنه
بهش بگی قلبم چی شد زير پاشو نگاه كنه

آهای اهالی شهر * حرفو سخن زیاده * حاله همه گرفتس *
درد دلا زیاده *تا به کسی می رسی * ناله و دلواپسی *
وقتی می پرسی چرا ؟ *داد میزنه بی کسی بی کسی *


اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه
درد تموم عاشقا پای كسی نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گردای رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بی ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنميی تر شدنه
آرزوی شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهای پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگری سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
اين روزا توی هر قفس يكی دو تا قناريه
شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه
اين روزا چشمای همه غرق نياز شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
اين روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلكه
قلبای مثل دريامون پر از خراش و تركه
اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه
كار چشمای آدما دل رو ديونه كردنه
اين روزا كار رويامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگی زندگی ها رو باختنه
اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه
اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن
مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن
اين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابره
هر جا يكی منتظر ورود يه مسافره
اين روزا هيچ مسافری بر نمي گرده به خونه
چشايی خسته تا ابد به در بسته می مونه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
اين روزا درد آدما فقط غم بی كسيه
زندگيشون حاصلی از حسرت و دلواپسيه
اين روزا خوشبختی ما پشت مه نبودنه
كار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشمای خيس و ابريشون همپای رود كارونه
اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارن
يه وقتا توی زندگی همديگر و جا می ذارن
جنس دلای آدما اين روزا سخت و سنگيه
فقط توی نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه
اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه
اسم گلا رو اين روزا ديگه كسی نمی دونه
اما تو تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه
اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه
زخماي بی ستاره ها تشنه ياس مرهمه
اين روزا اشك مون فقط چاره بی قراريه
تنها پناه آدما عكسای يادگاريه
اين روزا فصل غربت عشق و بيدهای مجنونه
بغضای كال باغچه منتظر يه بارونه
اين روزا دوستای خوبم همديگر رو گم ميكنن
دلای پاك و ساده رو فدای مردم ميكنن
اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره
كمتر ميبينی كسی رو كه تا ابد منتظره
مردم ما به همديگه فقط زود عادت می كنن
حقا كه بی وفايی رو خوب هم رعايت ميكنن
درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن
پاييز كه از راه ميرسه پا روی برگاش می ذارن
اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن
چند تا غم و يه غصه و آرزوی محال دارن
اين روزا بايد هممون برای هم سايه باشيم
شبا يه كم دلواپس كودك همسايه باشيم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل ميكنن
دردای ارغوانی رو با هم تحمل مي كنن
اگه به هم كمك كنيم زندگی ديدنی ميشه
بر سر پيمان مي مونن دوستای خوب تا هميشه
اما نه فكركه ميكنم اين كار يه كار ساده نيست
انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نيست
شاعر :
مريم حيدر زاده 

دوست می دارم که با خویشان خود بیگانه باشم
همدم عقلم چرا هم صحبت دیوانه باشم
دل به هر کس می سپارم ، من که در دل ها مقیمم
تا توانم شمع مجلس شد ، چرا پروانه باشم
آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی
آرزو دارم که با هر آشنا بیگانه باشم
مرغ خوشخوانم وگر در حلقۀ زاغان نشینم
کی توانم لحظه ای در نغمۀ مستانه باشم
مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم
با چنین نا مردمان بیگانه باشم یا نباشم ؟

ناله کرد از رنج بی همبستری
سر ، میان هر دو دست خود فشرد
از غم تنهایی و بی همسری
رغبتی شیرین و طاقت سوز و تند
در دل آشفته اش بیدار شد
گرمی خون ، گونه اش را رنگ زد
روشنی ها پیش چشمش تار شد
آرزویی ، همچو نقشی نیمه رنگ
سر کشید و جان گرفت و زنده شد
شد زنی زیبا و شوخ و ناشناس
چهره اش در تیرگی تابنده شد
دیده اش در چهره ی زن خیره ماند
ره ، چه زیبا و چه مهر آمیز بود
چنگ بر دامان او زد بی شکیب
لیک رویایی خیال انگیز بود
در دل تاریک شب ، بازو گشود
وان خیال زنده را در بر گرفت
اشک شوقی پیش پای او فشاند
دامنش را بر دو چشم تر گرفت
بوسه زد بر چهره ی زیبای او
بوسه زد ،اما به دست خویش زد
خست با دندان لب او را ، ولی
بر لبان تشنه ی خود نیش زد
گرمی شب ، زوزه ی سگ های شهر
پرده ی رؤیای او را پاره کرد
سوزش جانکاه نیش پشه ها
درد بی درمان او را چاره کرد
نیم خیزی کرد و در بستر نشست
بر لبان خشک سیگاری نهاد
داور اندیشه ی مغشوش او
پیش او ، بنوشته ی مغشوش او
پیش او ، بنوشته طوماری نهاد
وندر آن طومار ، نام آن کسان
کز ستم ها کامرانی می کنند
دسترنج خلق می سوزند و ، خویش
فارغ از غم زندگانی می کنند
نام آنکس کز هوس هر شامگاه
در کنار آرد زنی یا دختری
روز ، کوشد تا شکار او شود
شام دیگر ، دلفریب دیگری
او درین بستر به خود پیچید مگر
رغبتی سوزنده را تسکین دهد
وان دگر هر شب به فرمان هوس
نو عروسی تازه را کابین دهد
سردی ی تسکین جانفرسای او
چون غبار افتاد بر سیمای او
زیر این سردی ، به گرمی می گداخت
اَخگری از کینه ی فردای او

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید، من که رفتم بنشینیدو***هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد بنوسید که: ×بد بودم× و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم*** سیر شدم پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید! مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید
بوی باران
