کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانه ها یادی کنیم
کاش تا وقتی که چشمان ابر یند
به خود آییم و سپس کاری کنیم
کاش دلتنگ شقایق ها شویم
به نگاه سرخشان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها می شویم
با خدای یاسها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
کاش مثل آب، مثل چشمه سار
گونه ی نیلوفری را تر کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم
کاش با ساکنان شهر عشق
رد پای خویش را پیدا کنیم
کاش با الهام از وجدان خویش
یک گــره از کار دل ها وا کنیم
از نگاه زرد گلدان های مان
کاش با رغـــــبت پرستاری کنیم
کاش با چشمانمان عهدی کنیم
وقتی از اینجا به دریا می رویم
جای بازی با صدای موج ها
درد های آبیش را بشنویم
کاش وقتی آرزویی می کنیم
از دل شفـاف مان هـم رد شـود
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرف های قـلـب مان را بـشنود
میلاد با سعادت منجی عالم امام زمان را بر همگان تبریک عرض می کنم
بارون ميگه:اشك به چشم يار اومده
دلش گرفته به ديدار اومده
نگاش نگرون به دنبال توست
قلب شكستش به تيمار اومده
يعنی اينكه دلش مست توست
يعنی هستيش از هست توست
او امشب جام شوكران خورده
اينك زندگيش در دست توست
يعنی نگاش به دنبالت گشته ست
يعني نگاش به دلت بسته ست
تو اونو هيچوقت تنها نذار
دلش از دست دنيا خسته ست
يعنی آب از چشمش می جوشه
ابر ميادو روشو می پوشه
يار وقتی خيلی تشنه اش بشه
جرعه ای از جام شراب می نوشه
يعنی برای يار غمی بزرگ رسيده
ابر غمگين، ابرو در هم كشيده
رو بوم نقاشيش اون بالا
قطره اشكی به چشم يار كشيده
هيچکی درد اين دلو هيچوقت نفهميد
همه يه جوری بهش خنجر زدن
يکی با مهربونيش دروغ می گفت
يکی هم مهربونيشو رو نکرد
امروز از همه ديگه دلم گرفت
گفتم قيد همه چی رو می زنم
اما حرفام همه از خستگيه
می دونم فردا بشه پشيمونم
چه کنم اين دل صاحب مرده ی من
هميشه بهونه اونو داره
ميگه قيد هر کی رو خواستی بزن
ولی هيچ وقت اونو از دست نده
خدايا صبر منم ديگه داره تموم ميشه
آخه بسه تا به کی در به دری
همه روزا مثل هم شدن ديگه
زمان داره ميگذره خيلی سريع
اگه اون نياد نمی گم می ميرم
ولی عمر من نداره ثمری
اگه اون نياد می ميره اين دلم
عمر من تلف ميشه تو خستگی
از اول هم من و تو ما نبودیم
من و تو مانع دنیا نبودیم
از اول هم تو من سر درگمی بود
می گفتیم با همیم اما نبودیم
تمومش کن بیا از هم جدا شیم
بیا اینقدر تکراری نباشیم
از این تنهایی با هم رها شیم
تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته
نترس از این که حرفام دلنشین نیست
تموم سهم ما از عشق این نیست
ما عشق اول هم بودیم اما
تو کجایی که نمی آیی ببینی مردم
در شب فاصله ها در طلب یک بردم
از پس پنجره ها بر جاده ها پیچید نگاه
گل نگین عشق تو در قلب من ماند تا بقا!
ای که در رویای خیسم چون نسیم آویختی
حس من را تا ابد با حس خود آمیختی
کوچ مکن از شهر قلبم در هیاهویش بمان
حرف ها دارد دلم با این دلت موج گران
چون نگاه در اوج دیدار تو من وا مانده ام
در پی رد قدم ها ی تو من جا مانده ام
ای صبا ای قاصد راستگو بیان
کن خبر من را از آن شیرین بیان
تا بدانم در دلش سودای کیست؟!
کین کلید قلب او در دست کیست؟!
دیده بر راه تو دوختم تا سحرگاهان بیا
در گلوی بلبلان آوارها غرقند بیا
گر بماند روح بر تنم جانم فدایت می کنم
آسمان دریا کهکشانها این فضا
گر تو خواهی سهل می باشد هر کدام
من غرورم را فدایت می کنم!!
خوشا روزی به امیدت نشستن
به چشمانت دخیل عشق بستن
خوشا در زیر باران گریه کردن
و تنها با خدا در هم شکستن
خوشا در آرزویت جان سپردن
خوشا از دوریت آرام مردن
خوشا با یاد عشق نازنینت
جهان را با غمش از یاد بردن
خوشا چشمان نازت را ربودن
خوشا هر روز در یاد تو بودن
خوشا دل را به عشقت تکیه دادن
تمام عمر عشقت را ستودن
هر کی با حقيقته
تو دلش محبّته
هر کی با يه قلب پاک
عاشق رفاقته مثل من
هميشه تنها می مونه
ای خدا اين وصل را هجران مكن
سر خوشان عشق ، را نالان مكن
چون خزان ، بر شاخ و برگ دل مزن
خلق را مسكين و سر گردان مكن
باغ جان را تازه و سر سبز دار
قصد اين مستان و اين بستان مكن
جمع و شمع خويش را بر هم مزن
دشمنان را دور كن شادان مكن
كعبه اقبال اين حلقه است و بس
كعبه اميد را ويران مكن
نيست در عالم ز هجران تلخ تر
هر چه خواهی كن ليكن آن مكن
رخت خوب و لبت خوب و خطت خوب
ندارم در فراقت صبر ایوب
توئی چون یوسف مصری به کنعان
منم مشتاق دیدارت چو یعقوب
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
راز لبخند به لب می آموخت
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود
و قفس ها همه خالی بودند
آسمان آبی بود
و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی مهربان تر بودیم
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!
قبل از آنی که کسی سر برسد
ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند
همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم
کاش درباور هر روزه مان
جای تردید نمایان می شد
و سوالی که چرا سنگ شدیم
و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟
کاش می شد که شعار
جای خود را به شعوری می داد
تا چراغی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد
تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را
شبح تار امانت داران
کاش پیدا می شد
دست گرمی که تکانی بدهد
تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند
از خدا دور شدیم...
