دیرگاهی است كه در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند
لیك پاهایم در قیر شب است
رخنهای نیست در این تاریكی
در و دیوار به هم پیوسته
سایهای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد
میكنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقشهایی كه كشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرحهایی كه فكندم در شب،
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی
دستها پاها در قیر شب است
نگو از گل، نگواز یخ
که در پاییزم
نگاهم کن، نگاهم کن
چه درد انگیزم
با من نه گل، نه آواز
نه آسمان، نه پرواز
گل مرده ی آوار برگم
پاییزی ام، هم فصل مرگم
اگردرشب، اگر در باد
اگردراشک می رویم
کدامین باغ، کدامین گل
من از پاییز می گویم
اگر مهرم، اگرخورشید
اگرهم بغض باران
همه عشقم، همه بخشش
از اینجا تا بهاران
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم.....
کنــم جانـــم فدا جانان بخواهد
کنم این سر جدا جانان بخواهد
روم مــن پــا بــرهنه روی آتش
اگــر ایــن کـار را جانان بخواهد
نبیند چشم من جز او کسی را
اگــر از مـــن وفا جانان بخواهد
بگــویم گشته است زنـدانی تو
دل مــا را ز مـا جــانـان بخـواهد
بــود دینی ســرم بر روی گردن
کنم این دین ادا جانان بخــواهد
