گفتند که کوه را کند فرهاد
گفتند که عاشق بود فرهاد
در تعجب مانده ام , من از, فرهاد
گر عاشق بود فرهاد
تنها نمی رفت کوه فرهاد
چون بی عشق شیرین میمرد فرهاد
چی می شد بچه می موندیمو بزرگ نمیشدیم
پشت این صورتک بچه ها گرگ نمی شدیم
دلامون یه گوله آتیش، لبامون پر از ترک
می پریدیم از رو گلها، عینهو یه شاپرک
به جای دوچرخه با یه طوقه سرگرم می شدیم
جلوی بزرگترا مث یه موم نرم می شدیم
کاش می شد تو کوچه های بچه گی ساز بزنیم
ساده وار و بچه گونه ، زیر آواز بزنیم
می شد از کنار کوچه ، لخ و لخ پایی کشید
حتی خورشید و تو آسمون مقوایی کشید
یا شبا رو پشتبون، خیره به تاق آسمون
دنبال قشنگ ترین ستاره های کهکشون
کاش می شد بچه می موندیم، عاشق شاپرکا
تشنه ی رسیدن یک به یک قاصدکا
چی می شد بچه می موندیمو بزرگ نمی شدیم
حیرون دروغ چوپونه و گرگ نمی شدیم...
فقط يه بارم کـه شده
اســـم منو صــدا بکن
خنده رو با لبهاي من
دوبــاره آشــــنا بــکن
هــديه بيار يــه پنجره
تا نفســم تازه بـــشه
تا بدونم دوستم داري
عشقمون اندازه بشه
بيا کــه غنچه وا بشه
تــو گـــلدون اتاق من
بـــيا کــــه با اومـدنت
بوســه بياد سراغ من
بيـــا کـــه باور بکـــنم
اومدنت يه معجزه س
داشتن تو يه آرزوست
نبودنت يــه فاجعه س
فقط يه بارم که شـده
اســـم منو صــدا بکن
خنده رو با لبهاي من
دوباره آشـــــنا بـــکن
بوی جان می آید اینک از نفس های بهار
دستهای پر گل اند این شاخه ها ؛ بهر نثار
با پیام دلکش ” نوروزتان پیروز باد ”
با سرود تازه ” هر روزتان نوروز باد ”
شهر سرشار است از لبخند ؛ از گل ؛ از امید
تا جهان باقی ست این آئین جهان افروز باد

یه روز تو دفتر دلم تصویر عشقو کشیدم
تو خلوت سرد تنم یه رد پایی کشیدم
درست مثه یه همسفر تو قصه ها میدیدمش
آخه توی دفتر عشق یه رنگ خوب کشیدمش
اما نمی دونم چی شد سیاهی دورش حلقه زد
از توی نقشه دلم چه بی خبر؛ پر زد و رفت.......
آخه مگه نمی دونست قلبشو آبی کشیدم
دیگه توی دفتر دل تصویر دل رو ندیدم
کنار عکسش خودمو با چشم گریون کشیدم.......
اما نمی دونم چی شد سیاهی دورش حلقه زد
از توی نقشه دلم چه بی خبر؛ پر زد و رفت.......
آخه مگه نمی دونست قلبشو آبی کشیدم
دیگه توی دفتر دل تصویر دل رو ندیدم
کنار عکسش خودمو با چشم گریون کشیدم.......
عاشــــــقان غرقند در ســــیلاب خــون
تا نگوئی عاشقی چند است و چون
چون و چند عاشقی، درد و غم است
درد و غم، بر زخم عاشق مرحم است
مرهــــم عاشــــق بـــود خــــون جــــگر
عاشـــــق مســــکین نـــدارد دل مگــــر
قلــــب عاشق هســـت چون کوه احــد
هم بســـان شیشه است آن ای عضد
شـــیشه از کوه اســــت، لیکن در نظر
شــــیشه کو و کـــــوه و کـــو، نیکو گر
هســـت در ظـــاهر، یکی ضــد دگــــر
ضــــد را از ضــــد تو بشـــناسی مگر
ظـــــاهـــــر الـــفـــاظ را بفــکن بدور
در درون خـــــود بـــــیــن الــله نـــور
عاشق غمگین نه شب دارد نه روز
روز و شب عاشق بود در رنج و سوز
